از اون روز عصر که پام رسید به اصفهان خود به خود خیلی چیزها برام عوض می شد . من نگاهم رو عوض نمی کردم . زاویه ی دیدم خود به خود تغییر میکرد . بدون اینکه من متوجه بشم . ( الآن که می نویسم بعد از سالها ...به این نتیجه رسیدم که استارت تغییرات از همون روز زده شد) تا زمان اعلام تاریخ سفر و تاریخ تشکیل جلسه ی توجیهی دو ماهی گذشت . توی این مدت سعی در بازسازی درون خودم . و تعمیر خیلی از امور مادی و معنوی زندگیم داشتم . در کنارش هم اونهایی که تجربیاتی داشتن سعی میکردن بهم بیاموزن خوب استفاده کردن از لحظه ها رو .
از طرفی هم برنامه ریزی کرده بودم از همه ی آشنا ماشناها حلالیت بطلبم . آقا همه ی اینا بکنار مادربزرگ مهربان یکطرف . آقا نمی دونم چرا منو آدم حساب نمی کرد برای اینکه حاج خانم بشم .!!!!!!!!!! جرعت نداشتم بهش بگم میخوام چنین سفری برم !!!!!!!! یک روز عصر با خواهر کوچیکه رفتم خونشون . به قصد اعلام . از اول حرف همش به شوخی حرف مکه رفتن خاله و دائی و ..رو میزدم . ولی آخرش نشد که نشد . جرعت نکردم . چون یکبار آبجی کوچیکه به شوخی پروند که این نوه ی صاف و ساده ی شمام دعا کنین شاید با دانشگاه رفت . آنچنان اخمی تحویلمون داد که شماها تا مامان - باباتون نرفته چه حوسها میکنین ؟!!!!!!!!
آخدا ما حرفمون رو خوردیم .
خلاصه اون روز جرعت نکردیم بگیم . اون سال دوتا نوه های دیگش - یکی بزرگتر و یکی کوچیکتر از من بودن - رفتن عمره . شانس آوردم . اونها جاده صاف کن من شدن . باز هم من جرعت نداشتم . پدر بزرگوار بهشون فرموده بودن . حالا چه عکس العملی نشون داده بودن دیگه بماند . خلاصه ما رو با کلییی کلاس چند شب بعدش تحویل گرفتن .
چند شب دیگه سالگردش میشه . خدا بیامرزتش . آرزووم بود ذره ای از صاف و سادگیش رو به ارث می بردم . آرزوی تمام عمرم این بوده و هست . یه فاتحه نثار روحش بکن و نظرت رو بده . خدا رفتگان شما رو هم بیامرز .